دلنوشته های یک پسر 17-18 ساله!

خیلی دلم گرفته اینقدر حالم بده که بدون سلام میرم تا زودتر برسم به دردو دل هام

چند مدته که ریختم به هم شاید باور نکنید 1 هفته پیش می خواستم خودکشی کنم ولی از گناهش ترسیدم

هیچ وقت شانس نداشتم با هر دختری دوست شدم یه مشکلی داشت دیگه خستم شده 1 ماه هست که از خونه بیرون نزدم احساس میکنم دیگه این دنیا ارزش زندگی نداره.

دوست دارم خاطرات و دردو دل هامو از عشقم شروع کنم که گذاشت رفت! 

دقیقا داستان از 1 تا 1 سال و نیم پیش شروع شد من از خونه تا مدرسه رو با اوتوبوس میرم به علت کوچکی شهرمون هم همه همدیگرو خوب میشناسیم ولی یک روز کسی رو دیدم که دلم رو بد جور تکون داد یه دختر با شخصیت که فقط یک گوشه اوتوبوس می نشتست و کاملا جدی بود از رنگ مانتوی تنش فهمیده بودم که دبیرستانیه دیگه چشمام کور شده بود زمان های رفت و برگشتم رو با اون تنظیم کرده بودم . جوری شده بود که معلوم بود اونم می خواد با من دوست شه !  2-3 ماه اینطوری گذشت تا اینکه نزدیک به عید شد به خودم گفتم ممکنه تو عید گمش کنم واسه همینم تصمیم گرفتم برم بهش شماره بدم :) رفتم اونم چه رفتنی . 

یک روز موقع برگشت از مدرسه بعد از پیاده شدن از اوتوبوس رفتم و تو کوچه جلوش رو گرفتم و ازش خواستم با من دوست شه اونم با دوستش بود به من گفت من با هیچ پسری دوست نمیشم! واقعا به هم ریختم شماره رو گذاشتم تو کیفش و بهش گفتم به هر حال فکراتو بکن و بدون اینکه چیزی بگه رفت شماره رو هم ننداخت!

ولی 1-2 ماه گذشت بازم زنگ نزد . مدرسه ها بعد از عید هم باز شده بود دوباره دل رو به دریا زدم بازم رفتم شماره دادم ولی بازم روز از نو روزی از نو ! 1 سال دقیق گذشت من تو این 1 سالی که گذشت هر ماه دو بار میرفتم و ازش می خواستم باهام دوست شه ولی نمیشد تا اینکه سال تحصیلی جدید آغاز شد و دختر خالم که یک سال ازم بزرگتر بود با ما هم مسیر شده بود واسه مدرسه ! دیگه به اجبار دست به دامن دختر خاله شدیم ولی دختر خاله هم نتونست کاری کنه تا اینکه روز بسیج دانش آموزی راهپیمایی بود و تمام مدارس دخترانه و پسرانه اومده بودن ما هم طبق معمول رفتیم و سمت دخترا مستقیم روبروی صف افرادی که از مدرسه ی عشقمون اومده بودن ایستادیم و تو چشم های شهرزاد (عشقم) خیره شدیم یه 1 ساعتی گذشت سه تا دختر رد شدن و اومدن شماره دادن منم بخاطر موقعیتم شماره نمی گیرم و از اونا هم نگرفتم .

بعدا فهمیدم که اون دخترا رو شهرزاد فرستاده بود و می خواست منو بسنجه!

خلاصه یه سه چهار روزی از اون ماجرا گذشت که دختر خالم زنگ زد گفت اول یه چیزی برام بخر تا یه خبر خوش بهت بدم منم گفتم اگه در مورد شهرزاد باشه دنیا رو واست میخرم گفت بهم گفته بهش بگو امشب بهت اس ام اس میدم آقا مارو بگی کل خیابونی که داشتم توش راه مرفتم رو دویدم خلاصه هر ثانیه 1 عمر بود واسم تا اینکه شب شد و اس ام اس دادو ما با یه زوری با هم دوست شدیم سنشم 1 سال از خودم بزرگتر بود ولی بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم تازه غم های ما شروع شد .

تحویل ما کم میگرفت تا نصف شب با دوستاش بیرون بود ساعت 4 صبح گوشیش اشغال بود و .........

شب چهار شنبه سوری هم ما با هم رفتیم بیرون که از اونجا با داداش یکی از دوستای شهرزاد رفیق فاب شدم

خلاصه چشمتون روز بد نبینه یه شب اس ام اس داد گفت یه چیزی رو می خوام بهت بگم گفتم بگو گفت نامزد دارم و اگه بفهمه با تو هستم برام خیلی بد میشه بهش گفتم نه بفهمم مثل بقیه دخترا واسه پیچوندن ما میگی نامزد دارم! چون پدرش فوت کرده بود گفت به خاک بابام نامزد دارم واسه همینم باور کردم و با چشم های خیس بهش اس ام اس دادم گفتم دوست ندارم واست مشکلی پیش بیاد و ازش جدا شدم ! دوستیه ما 3-4 ماه هم طول نکشید! از اون روز تا حالا که حدود 6 ماه میگذره شبی نیست که چشم هام خیس نباشه ولی غم شدیدم تازه شروع شد آخه یه روز دوستم رو دیدم همونی که گفتم داداش دوست شهرزاد بود و تو چهار شنبه سوری باهاش آشنا شده بودم! اومد پیشم گفت از شهرزاد چه خبر منم جریانو واسش گفتم ولی اون چیزایی گفت که کامل به هم ریختم

گفت 1 ماه پیش اوردمش خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! داشتم خواب میدیدم!!!!!!!!!!! باورم نمیشد!!!!

گفتم مگه اون نامزد نداره ! !!!! گفت چرا داره ولی تو مدتی که نامزدش ماموریت میره سفر این با همه میره خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دنیا دور سرم چرخید داشتم دیوونه می شدم دهنم تکون نمیخورد.شب اومدم خونه و یه راست رفتم تو اتاق و فقط گریه میکردم تا صبح بیدار بودم و میخواستم سکته کنم تمام ناراحتیمم از این بود که چرا اینهمه غرورمو جلوی یک دختر هرزه شکستم!

این همه مدت میگذره و هر شب که می خوام بخوابم از خودم میپرسم چرا شهرزاد با من اینکارو کرد!!!

آیا شما میدونید!؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 3:43 توسط .....| |


Design By : Night Skin